عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
21
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و نالان و رنجور دل ، گفت يا يوسف صعب است اين كار كه ترا پيش آمد و من عظيم رنجورم به اين كه برادران با تو كردند ، يوسف گفت : يا اخى اين حكم خداست و بر حكم خدا اعتراض نيست ، لكن ترا وصيّت ميكنم اگر روزى غريبى را بينى تشنه و گرسنه و ستم رسيده ، با وى مساعدت كن و لطف و مهربانى نماى ، اى يهودا و چون به خانه باز روى برادرم بنيامين و خواهرم دينه از من سلام برسان و ايشان را بنواز ، و ازين معاملت كه برادران با من كردند پدر را هيچ آگاه مكن كه مرا اميد است كه ازينجا خلاص يابم ، تا من ايشان را عفو كنم ، و پدر اين خبر نشنيده باشد . و گفتهاند كه از سر چاه تا بقعر صد و شصت گز بود و از كرامت يوسف آواز يكديگر آسان مىشنيدند ، يهودا گفت چرا بايد كه پدر اين خبر نشنود ؟ گفت نبايد كه از سر ضجر بر ايشان دعا كند و ايشان را گزندى رسد كه اندوه آن بعضى به من رسد . اينست كمال شفقت و غايت كرم و مهربانى بى نهايت ، طبع كريم پيوسته احسان را متقاضى بود ، اصل شريف همواره با كرم و لطف گرايد . و گفتهاند كه آب آن چاه تلخ بود ، چون يوسف در چاه آرام گرفت آب آن خوش گشت و چاه تاريك روشن شد ، و يوسف برهنه بود ، امّا بر بازوى وى تعويذى بسته كه يعقوب آن را از بيم چشم زخم بر وى بسته بود ، و در آن تعويذ پيراهن ابراهيم خليل بود ، پيراهن از حرير بهشت كه جبرئيل آورده بود از بهشت ، آن روز كه ابراهيم را برهنه در آتش نمرود مىافكندند ، و بعد از ابراهيم ، اسحاق بميراث برد از وى و بعد از اسحاق ، يعقوب . آن ساعت كه يوسف برهنه در چاه آمد ، جبرئيل آن تعويذ بگشاد و پيراهن بيرون آورد و در يوسف پوشانيد . و گفتهاند بهى از بهشت بياورد و بوى داد تا بخورد . و گفتهاند كه ربّ العزّه بوى فريشتهاى فرستاد كه او را ملك النّور گويند ، كه آن فريشته مونس ابراهيم بود در آتش نمرود ، و مونس اسماعيل بود آن گه كه هاجر بطلب آب رفت و او را تنها بگذاشت ، و مونس يونس بود آن گه كه از شكم ماهى بيرون آمد در عراء ، اين ملك - النّور در چاه مونس يوسف بود . و گفتهاند يوسف در چاه دعا كرد گفت : يا صريخ المستصرخين ، يا غوث المستغيثين ، يا مفرّج كرب المكروبين ، قد ترى مكانى ، و